افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند. (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷
خانه » سرگرمی » داستان کوتاه؛ساعت صفر
داستان کوتاه؛ساعت صفر

داستان کوتاه؛ساعت صفر

داستان کوتاه؛ساعت صفر

۲۷ دقیقه قبل خواندنی و دیدنی

در این مطلب از حیاط خلوت داستان کوتاه اجتماعی ساعت صفر به نوسندگی مسعود اویسی را خواهید خواند.

تیک…تاک…تیک…تاک.
انگشتی که روی اون یه ناخن جویده شده خودنمایی می کرد همراه با صدای تیک تاک ساعت روی میز فرود می اومد. علی، برادر کوچیک ترش، گوشه ای از اتاق کوچیکشون خوابیده بود. ساعت بیرحمانه می تاخت و عقربه های کوچیک و بزرگ همگی صفر رو نشون می دادند. درست مانند زندگی دختر که همه چیزش صفر شده بود. پدر و مادر در یک تصادف رانندگی از بین رفته بودند و این روزها هم که دیگه فامیل و همسایه و دوست از غریبه ها هم غریبه ترند. اندک پس اندازی که بابا جا گذاشته بود تموم شده بود. دختر با خودش فکر می کرد که باید برم سر کار. باید علی درس بخونه و به بهترین دانشگاه ها بره. ولی آخه خودش هم عاشق دانشگاه رفتن بود.
این روزها توی دبیرستان تب کنکور بالا گرفته. همه ی همکلاسی هاش دنبال جزوه و معلم کنکور خوب هستند که بتونند یه رتبه ی خوب بیارن.
باید انتخاب می کرد: درس و دانشگاه و آرزوهای خودش یا کار و مشقّت و آرزوهای برادرش.
نگاهش رو دوخت به چشمای بسته ی علی و هر کاری کرد نتونست راهی پیدا کنه.
تمام ناخن هاش رو که جوید، تصمیمش رو گرفت. “بدون کار کردن که نمیشه زندگی کرد. علی که نمی تونه بره کار کنه من خواهر بزرگترشم. مامان علی رو به من سپرده و از حالا باید براش هم پدر باشم هم مادر.”
به اینجا که رسید به خودش گفت: “حالا چه کاری برم انجام بدم؟ من که کاری بلد نیستم! اصلا کی به یه دختر دبیرستانی تنها کار میده؟” اون شب تا صبح بیدار بود. هر چقدر بیشتر فکر می کرد راهی به ذهنش نمی رسید. دم دمای صبح بود که خوابش برد. از خواب که بیدار شد ساعت از هشت و نیم هم گذشته بود.
“ای وای خواب موندم الان خانم لطفی بیچارم می کنه.”
خواست که بدو بدو لباس بپوشه و راهی مدرسه بشه که یاد دیشب افتاد و انگار یه پارچ آب سرد ریختن روی سرش. “من که می خوام برم سر کار مدرسه میخوام چیکار؟”
دوباره دراز کشید و پتو رو تا آخر کشید روی سرش.
“چه کاری از من بر میاد؟ کجا برم دنبال کار بگردم؟”
علی که با سر و صدای خواهرش از خواب بیدار شده بود پرسید: “آبجی چی شده؟ چرا مدرسه نرفتی؟” خواهرش با دست پاچگی جواب داد: “اِ اِ چیزه مدرسه امروز تعطیله علی جان. تو بخواب داداشی”.
طرفای ساعت ده صبح بود که علی رو از خواب بیدار کرد. صبحونه اش رو آماده کرد و از درس و مشقش پرسید. دیکته ی دیشب رو که نصفه کاره مونده بود تموم کردن و علی رو راهی مدرسه کرد.
اون روز تا عصر با خودش کلی کلنجار رفت. علی که از مدرسه برگشت پرسید “آبجی شام چی داریم؟”
خواهر قبل از علی بارها به این سوال فکر کرده بود. دیگه چیزی توی خونه نبود که باهاش غذا درست کنه. دو سه تا سیب زمینی ته سبد رو که سبز کرده بودن پوست گرفت و سرخ کرد برای علی آورد. آخه علی خیلی سیب زمینی سرخ کرده دوست داره. مامان همیشه براش درست می کرد.
علی غذاش رو تند تند خورد و رفت سراغ تلویزیون و هی کانال ها رو پشت هم عوض می کرد.
“خدایا فردا رو چی کار کنم؟ این جوری که نمیشه؟ از کی کمک بگیرم؟”
علی جلوی تلویزیون خوابش برده بود و تلویزیون برنامه ای رو نشون میداد که کارشناسش می گفت: “در جامعه ی امروز ما متأسفانه معضل زن های خیابانی به نقطه ی حادی رسیده است و لزوم رسیدگی به این دست از مشکل های اجتماعی در جامعه به شدت احساس می شود.” تلویزیون رو خاموش کرد و رفت توی رختخواب که بخوابه. عبارت “زن های خیابانی” مدام جلوی چشمش رژه می رفت. چند باری که رفته بود از مغازه سر کوچه خرید کنه حس کرده بود که فروشنده جور خاصی نگاش می کنه. یا چندین و چند بار بچه های محل بهش حرف هایی می زدن که خوشش نمیومد. توی ذهنش دنبال خاطرات اینجوری گشت و دید که چقدر آدمای خریدار زیباییش توی این شهر زیادند. مدام این فکر توی ذهنش میومد که خب اگه میخوان بخرن بذار بخرن. ولی هر بار میگفت “یعنی چی دختر، این حرفا چیه میزنی؟ خجالت نمیکشی؟” توی دو راهی عجیبی گرفتار شده بود…
تیک…تاک…تیک…تاک
عقربه ی کوچیک و بزرگ و ثانیه شمار همه روی صفر بودند.
تصمیمش رو گرفت. رفت سراغ کمد لباس هاش. روبروی آینه وقتی که از رژ مادرش به روی لب های خشکیده اش می زد ناخودآگاه به گریه افتاد.
در رو که پشت سرش بست ترسید. آخه هیچ وقت این وقت شب بیرون نرفته بود. هنوز به خیابون اصلی نرسیده بود که سکوت شب با صدای زشت یک بوق شکست…

نویسنده: مسعود اویسی

گردآوری: خواندنی و دیدنی

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

داستان کوتاه “بی غیرت” جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با …

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

20 − 2 =

- طراحی شده توسط پارس تمز
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است